تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

 

 انسان گرايي - ملي گرايي، قياسي نابرابر و نادرست

 

 

 

چندي پيش در سايت شهروند امروز گفتگويي را ديدم كه با دكتر غني‌نژاد انجام شده بود. با وجودي كه در همان هنگام برخي پرسش‌ها و برخي تناقض‌هايي را در سخنان ايشان ديدم اما به دليل احترامي كه براي شخص دكتر غني‌نژاد و برخي ديدگاه‌هاي آزادانديشانه‌ي ايشان قائل هستم، نوشتن نقد را شايسته نديدم. تا اينكه پس از گذشت مدت زماني برخي از دوستان و ديگر كنشگران سياسي، اجتماعي و فرهنگي ملي‌گرا از جمله حميدرضا خادم، تيرداد بنكدار، عليرضا افشاري، دكتر بيات‌زاده نقدهايي را درباره‌ي اين گفتگو وارد دانستند و در خصوص آن قلم زدند. با خواندن اين نقدها كه عمدتا هم بسيار سنجيده، منطقي و محترمانه نگاشته شده بودند، اميدوار بودم به يك ايراد اصلي كه من بر آن گفتگو وارد مي‌دانستم اشاره شود كه اين قضيه رخ نداده بود. شايان يادآوري است كه من سه نقد بنيادين را بر سخنان دكتر غني‌نژاد در اين گفتگو وارد مي‌دانم كه دو نقد آن را كه بيشتر در حوزه اقتصاد هم هستند را به يادداشت‌هاي آتي وا مي‌گذارم. يكي در مورد پديده ملي شدن صنعت نفت و پيش‌زمينه‌ها و پيامدهاي اقتصادي و سياسي آن است و ديگري در باب يكسان‌پنداري اومانيسم (انسانگرايي) و ليبراليسم.

 

در اين گفتگو نكته‌اي كه پيش از هر چيزي جلب توجه مي‌كرد، تيتر گزينش شده براي مصاحبه بود كه بسيار زيركانه و مرموزانه انتخاب شده بود و مخاطبان را به اين گمان وا مي‌داشت كه گويي اساس اين مصاحبه درباره‌ي نسبت اين دو پديده است، در حالي كه اين قضيه تنها بخش كوچكي از پاسخ دكتر غني‌نژاد به يكي از يازده پرسش مصاحبه‌گر بود. شايد بتوان اين انتخاب تيتر را تاكتيكي فراتر از ترفندهاي رايج ژورناليستي براي جلب مخاطب دانست، چرا كه هم پيشينه و جهت‌گيري‌هاي مصاحبه‌گران مويد آن است و هم شايد تيترهاي مخاطب‌پسندتري را مي‌توانستند از اين گفتگو بيرون بكشند كه بيشتر با تم كلي گفتگو همخواني داشته باشد. اين فرضيه هنگامي قوت مي‌گيرد كه به پرسش‌هاي مصاحبه‌گر دقت كنيم. بيشتر پرسش‌ها جهت‌دار هستند كه پاسخ مصاحبه‌شونده را در همان سمت و سويي سوق مي‌دهد كه مصاحبه‌گر مي‌خواهد.

 

با اين همه دكتر غني‌نژاد هم در اين گفتگو، چهره‌اي را نشان دادند كه بسياري از جمله اينجانب انتظار آن را نداشتيم. ايشان كه سخنانشان را معمولا با منطق مشخص، آرام و مستند پي مي‌گيرند در اين گفتگو به يك مجموعه كلي‌گويي‌ها بسنده كردند كه شرح و نقد آن در يادداشت تيرداد بنكدار آمده است. به عنوان مثال تعميم‌هاي كلي و نتيجه‌گيري‌هاي جامعه‌شناسانه از يك رويداد و يا حتا يك گفتار و يا ادعاهاي بي‌استناد تاريخي از جمله مواردي بود كه با توجه به نوشتارها و گفتارهاي پيشين ايشان باور كردنش در انتساب به ايشان دشوار بود.

همچنين در اين سخنان تناقض‌هايي وجود داشت كه شايسته است ايشان در فرصت‌هاي آتي بازنمودهاي روشنگر را بيان نمايند. براي نمونه ايشان ملي‌گرايي را  گزينه‌اي مقطعي براي هموار نمودن مسير ليبراليسم عنوان كرده‌اند كه تلاش مي‌نموده است با بسترسازي و فراهم ساختن زيرساخت‌هاي نرم و سخت، زمينه بسط قدرت اقتصادي و سياسي طبقهي نوظهور بازرگانان و كارخانهداران ثروتمند در اروپا (كه اصطلاحا "بورژوا" ناميده مي‌شدند) را آماده سازد. تناقض نخست در سخنان ايشان همانگونه كه در نقد تيرداد بنكدار آمده است از تعريف ايشان از مفهوم و كاركردهاي ملي‌گرايي ناشي مي‌گردد. ايشان بر خلاف تعريف خود، پيدايش ملي‌گرايي ايراني را پيش از پديداري حتا نخستين نشانه‌هاي بورژوازي در ايران دانسته است. تناقض دوم با دو ايراد به تعريف ايشان از ملي‌گرايي باز مي‌گردد. اگر تعريف ايشان از ملي‌گرايي را در نظر داشته باشيم كه آن را به علت "نياز به مسائلي همچون يكسان شدن معيارهاي مربوط به پول و برقراري امنيت داخلي و همچنين برداشتن موانع و قوانين محلي كه مانع تجارت بودند" بدانيم كه "ضرورت تشكيل يك واحد سياسي بيش از هر چيز" را ضروري مي‌ساخت (تعريفي كاملا اقتصادمحور) آن گاه با استناد به منابع و اسناد كهن تاريخي (ايراني يا يوناني) مي‌توانيم بگوييم كه ملي‌گرايي يا ناسيوناليسم در ايران از دوره‌ي داريوش بزرگ شاه هخامنشي، وجود داشته است، چرا كه هم پول يكسان (داريك يا دريك) وجود داشت، هم امنيت و ثبات داخلي تامين شده بود، هم با اقتدار دولت مركزي موانع محلي براي تسهيل تجارت برطرف شده بود و هم راه‌هاي مبادلاتي توسعه يافته بود. (كما اينكه برخي از انديشمندان تاريخ داريوش كبير را چه از نظر سياسي- اقتصادي و چه از نظر اجتماعي و فرهنگي نخستين ملي‌گرا و ناسيوناليست ايراني نام مي‌برند). اين ايراد در يادداشت نقد عليرضا افشاري به طور دقيق شرح و بسط يافته است با اين تفاوت كه او در آن يادداشت ساسانيان را نخستين بنيادگذاران ناسيوناليسم ايراني دانسته است. با اين حال حتا اگر دكتر غني‌نژاد هم همچون بسياري ديگر نقطه‌ي آغاز مفهوم ناسيوناليسم و ملي‌گرايي را در سده‌هاي اخير اروپا و پس از فروپاشي فئوداليسم مي‌دانند (كه در معاهده وست‌فاليا ۱۶۴۸ نمود پيدا كرد) و با در نظر داشتن نياز نخستيني كه به زعم ايشان ملت‌ها (يا طبقه بازرگانان جديد) به ملي‌گرايي دارند، بايد گفت تمام اين مشخصات كه ايشان براي ملي‌گرايي برشمرده‌اند در حكومت صفويه و به ويژه دوران شاه عباس يكم وجود داشته است. هم پول يكسان، هم مرزهاي مشخص، هم كشوري با نام شناخته شده، هم امنيت راه‌ها و ارتباطات و توسعه آنها (كه كاروانسراهاي متعدد شاه‌عباسي در گوشه و كنار اين سرزمين يادگار آن دوران است)، هم رفع موانع و قوانين محلي و هم البته بازرگاني خارجي با همان اروپاييان. با اين تفاوت كه شاه عباس در سال ۱۶۲۹ يعني نوزده سال پيش از امضاء معاهده وست‌فاليا از دنيا رفته بود. اگر هم از بُعد فرهنگي – اجتماعي درباره ناسيوناليسم ايراني بخواهيم سخن بگوييم كه مثنوي صد من خواهد شد و ريشه آن به جنبش‌هاي شعوبيه و حتا روايت‌هاي شاهنامه در پيش از اسلام باز خواهد گشت، حال چگونه است كه ايشان ملي‌گرايي را زاييده تقليد روشنفكران مشروطه‌خواه در اواخر شده نوزدهم و اوايل سده بيستم مي‌داند.   

نكته ديگري كه متاسفانه در سخنان ايشان ناديده انگاشته شده است و البته برخي ديگر هم دچار اين اشتباه مي‌شوند اين است كه با الگوهاي غربي به تحليل رخدادهاي اجتماعي و سياسي ايران مي‌پردازند. تمامي كشورهاي غربي سياست و فرهنگ خود را يادگار امپراتوري روم مي‌دانند كه كه آن را هم دنباله رو فرهنگ و سياست يوناني – هلني مي‌دانند. اگر در هنگامه‌ي نبردهاي روميان با ايرانيان (اشكاني يا ساساني)، كشورهايي به نام انگلستان، فرانسه، آلمان، ايتاليا، اسپانيا و ... وجود نداشت، اما ايران بود و ايرانيان از وجود اين محدوده جغرافيايي آگاه بودند. اگر در اروپا پس از فئوداليسم، ملت‌ها ساخته و مرزها شناخته و دولت‌هاي مركزي پرداخته شدند در همان زمان "كشور ايران" و "دولت مركزي" در ايران هزاره‌ها پيشينه سياسي، اجتماعي و فرهنگي داشته است (كه شايد يكي از دلايل پا نگرفتن فئوداليسم در ايران نيز همان اقتدار حكومت مركزي بود) و بارها در كتب كهن كه يكي از بازماندگان آنها شاهنامه فردوسي است نام اين كشور تكرار شده است و شايد يكي از دلايل ارجاع دادن به گذشته از سوي ناسيوناليست‌هاي ايراني نيز همين باشد كه از ياد نبريم كه ما ملتي نيستيم كه  پس از يك معاهده بوجود آمده باشيم و مرزهايمان را تصنعي درست كرده باشند و ما را به دليل قرار گرفتن در آن مرز جغرافيايي ملت ناميده باشند.

 

 

با اين همه آنچه كه من به عنوان بنيادي‌ترين نقد در اين گفتگو وارد مي‌دانم، قياس نسنجيده، غيرمنطقي و نادرست دو مفهوم كاملا مجزا و غيرقابل قياس "انسان‌گرايي" و "ملي‌گرايي" است. هنگامي كه كسي بخواهد دو پديده يا دو مفهوم را با يكديگر مورد سنجش و قياس قرار دهد، پيش از همه بايد نسبت آن دو پديده را در نظر داشته باشد. براي نمونه چگونه مي‌توان مفاهيم اصلاح‌طلبي يا آزادي‌خواهي را با هم مورد قياس قرار داد، در حالي كه آن دو نه نقطه مقابل هم هستند و نه رابطه علّي (يا همزماني/ پيش‌زماني/ پس‌زماني) با يكديگر دارند. به عبارتي ديگر هنگامي كه دو مفهوم نسبت كل به جزء داشته باشند، بايد در همان قالب آنها را ارزيابي كرد و نمي‌توان با هم ارز پنداشتن آنها، آن دو مفهوم را با هم در يك ترازو قرار داد. به اين ترتيب مي‌توان سوسياليسم را با ليبراليسم مقايسه نمود چرا كه متعلق به دو گفتمان مجزا هستند كه آرمان، اهداف، استراتژي‌ها و تاكتيك‌هاي جدا از هم را پيشنهاد مي‌كنند. به همين ترتيب مي‌توان دين‌سالاري را با سكولاريسم، اصلاح‌طلبي را با انقلابي‌گري، آزادي‌خواهي را در برابر استبداد، استقلال را در مقابل وابستگي، برابري را در برابر نابرابري مقايسه كرد، اما انسان‌گرايي و ملي‌گرايي مفاهيمي هم‌ارز نيستند. انسانگرايي مفهومي عام است كه ملي‌گرايي (يا ملت‌گرايي) جزء آن است. انسان‌گرايي دايره‌اي بزرگتر است نسبت به ملي‌گرايي كه ملي‌گرايي را در چارچوب خود دارد. اين مقايسه، قياس كل به جزء است. در ارجحيت و برتر دانستن دو مفهوم يكي كل و ديگري جزء، اين پرسش جاي درنگ دارد كه آيا مي‌توان چنين ادعايي را مطرح نمود كه مثلا "درخت" از "سرو" مهمتر، مفيدتر، بهتر و يا زيباتر است. اصولا چنين گزاره و ادعايي از پايه نادرست و غيرمنطقي است و هيچ قياسي بر آن اساس نمي‌تواند مبنا قرار گيرد.

حال با آن تعريف خاصي كه ايشان از ملي‌گرايي مطرح نموده‌اند، "ملي‌گرايي" نه در ايران و نه حتا در اروپا جايگاه يكسان و هم‌ارزي را در برابر "انسانگرايي" نداشته است. ايشان بارها و بارها براي توصيف دولت‌هاي ناسيوناليستي كه گرايش‌هاي اقتصادي سوسياليستي هم دارند (به باور ايشان دولت ملي دكتر مصدق يكي از آنهاست) دانسته يا نادانسته و با طعنه اصطلاح "ناسيونال سوسياليسم" كه مخفف آن "نازيسم" مي‌شود را به كار برده‌اند، در حالي كه مدل ايراني "ناسيونال سوسياليسم"، حزب سومكا (سوسياليست ملي كارگران ايران) بود كه اتفاقا سردمداران آن از مخالفان سرسخت شخص دكتر مصدق بودند و اين حزب نيز هيچگاه در ساختار قدرت ايران وارد نشد و از حد اجتماع چند نفره رهبران و هوادارن آن بيرون نرفت. افزون بر اين شايسته است يادآوري گردد كه حتا برخي از ملي‌گرايان سرشناس نهضت ملي ايران (از جمله دكتر شاپور بختيار) كه پيش از رخدادهاي ملي شدن صنعت نفت و در هنگامه جنگ دوم جهاني و در زمان يورش نازي‌ها به فرانسه در آن كشور به سر مي‌بردند براي مقابله با "ناسيونال سوسياليست‌ها" در كنار نيروهاي نهضت مقاومت فرانسه آزاد و دوشادوش آنها در برابر "ناسيونال-سوسياليست‌هاي" آلماني ايستادگي كردند. يا در نمونه‌ي تاريخي ديگر در نخستين سالهاي پس از انقلاب بهمن پنجاه و هفت در حالي كه بيشتر گروه‌هاي سياسي اعم از چپ و راست را بغض بركناري از قدرت گرفته بود و هر روز تلاش مي‌كردند كه به هر وسيله يا سهم خود را از قدرت بازستانند يا انتقام خود را بگيرند، اين ملي‌گرايان ايران و در راس آنان جبهه ملي بود كه دغدغه‌ي آزادي و حقوق بشر و ارزش‌هاي ليبرال را داشتند و راهپيمايي ستودني را در اعتراض به قانون قصاص و اعدام برپا كرد كه منجر به مرتد شناخته شدن سران آن شد كه تاكنون هم گريبانشان را رها نكرده است. اعتراضي كه با گذشته نزديك به سي سال هنوز هم بسياري از هم‌انديشان آقاي غني‌نژاد يا خود ايشان يا آن را باور ندارند و يا از بيان آن ابا دارند. شايد هم در آن سالي كه اين اعتراض بر پا شده بود ايشان هنوز ليبرال نشده بودند و هنوز مست انديشه‌هاي يوتوپياي ماركسيستي خود بودند.

گذشته از اين آنچه كه به عنوان نازيسم در آلمان و فاشيسم در ايتاليا اتفاق افتاد را نمي‌توان ناسيوناليسم ناميد. در اين مورد نيز تيرداد بنكدار با نقل قولي از هانا آرنت به خوبي اشاره داشته است كه  "نازيسم آلماني پديده اي خاص و متعلق به شرايط زماني و مکاني مشخص است"، كه نمي‌تواند مصداقي عيني براي ناسيوناليسم و يا حتا تركيب ناسيوناليسم و سوسياليسم به كار برده شود كه اگر اين گونه باشد بايد بسياري از دولت‌هاي چپ و سوسيال دموكراسي اروپايي را كه بر قدرت دولت مركزي تاكيد مي‌كرده و مي‌كنند (از جمله فرانسه دهه‌هاي پيش يا كشورهاي اسكانديناوي) را هم بايد نازيست ناميد. اگر چه ناسيوناليسم به دليل ماهيت جمع‌گرايي كه دارد از ديدگاه اقتصادي بيشتر به سوسياليسم (در قالب سوسيال دموكراسي و دولت رفاه و نه به معناي كمونيستي آن) گرايش دارد تا ليبراليسم و بعضا ممكن است منافع ملي آحاد يك ملت بر منفعت فردي يك شخص ارجحيت پيدا كند، كه به نظر مي‌رسد يكي از دلايل ناراضي بودن و نگران بودن آقاي دكتر غني‌نژاد از ناسيوناليسم هم به همين دليل باشد. دليل ديگر نگراني ايشان شايد ايستادگي مقاومتي باشد كه جريان ملي‌گرايي ايراني در برابر گلوباليزاسيون و جهاني شدن يك جانبه (از سوي كشورهاي داراي قدرت سياسي و اقتصادي و به زيان منافع ملي ايران) انجام خواهند داد. اين دو دليل كه به ويژه مورد دوم بارها هم در سخنان ايشان در همان گفتگو با شهروند امروز و هم در سايت يادداشت‌ها و نوشتارهاي اقتصادي ايشان و برخي از هم‌انديشانشان (رستاك) به صورت آشكارا يا تلويحي بيان شد، نشان از آن دارد كه نيروهاي ملي‌گرا مي‌توانند به طور بالقوه مانعي براي ذوب شدن بي‌چون و چراي اقتصاد ايران (و به ضرر منافع ملي ايران) در اقتصاد نئوليبرال جهاني به شمار آيند. از ديد ملي‌گرايان ايراني مهمترين خط قرمز در تصميم‌گيري‌هاي سياسي و اقتصادي "منافع ملي" است و به همين دليل خواهان مذاكره و گرفتن امتياز از ديگر كشورهاي درگير در جهاني‌شدن مي‌باشند. كنشي كه بسياري از كشورها از جمله چين، روسيه، برزيل و ... با سرلوحه قرار دادن منافع ملي توانستند بيشترين بهره را از جهاني‌شدن بگيرند و كمترين نفع را به آن برسانند.

اين يادداشت را خلاصه كنم. در گفتگوي ايشان استدلال، منطق و يا مصداقي كه نشان‌دهنده‌ي رويارويي "ملي‌گرايي" و "انسانگرايي" باشد را درنيافتم. انسان بودن و ايراني بودن تبايني با هم ندارند. از جناب دكتر غني‌نژاد در جايگاه يك روشنفكر با مسئوليت تاريخي و در مقام يك استاد دانشگاه درخواست مي‌كنم كه نشاني اشتباه ندهند، چرا كه نقطه مقابل "انسانگرايي"، "ملي‌گرايي" نيست. همانگونه كه نقطه مقابل "انسانگرايي" (اومانيسم)، "سوسياليسم" و "ليبراليسم" نيستند. اومانيسم از اروپا آغاز شد و دسته‌اي از باورها قرباني شد. شما خود بهتر مي‌دانيد براي انسانگرا بودن كدام دسته از باورها بايد فدا شوند، اگر انسانگرا و اومانيست هستيد، جسارت به خرج دهيد و وظيفه تاريخي روشنفكرانه‌ي خود را به دريابيد و رد آن دسته از باورها را فرياد كنيد و به ياد آوريد كه منافع مادي سبب ساز رستگاري و ماندگاري در تاريخ نخواهد بود.   

نام نيكي گر بماند ز آدمي

به كزو ماند سراي زرنگار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:8  بدست فرامرز بيگدلو 

گفتگويي با دكتر ناصر تكميل همايون، استاد تاريخ و عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني، درباره‌ي ملي شدن نفت

               

ملي شدن صنعت نفت براي ايران مسئله اقتصادي بود که اقتصاد ايران را تحت الشعاع قرار مي‌داد. ولي دکتر مصدق به کمک روزنامه‌هايي مانند باختر امروز و  روزنامه‌هايي از اين دست، ملي شدن نفت را به شکلي با مردم مطرح مي‌کردند که مسئله استقلال ايران است. در اين دوره روزنامه‌ها بر اين نکته تاکيد مي‌کردند، که تنها نفت و ثروت ملي ما در دست بيگانگان نيست، اين استقلال ايران است که دست آنها قرار گرفته است. مسئله لغو قرار داد 1933 و توافق گس _ گلشائيان مسئله‌اي کاملا  اقتصادي بود. اما بدرستي مصدق اين موضوع را چنان مطرح کرده بودند که انگيس و شرکت نفت در مسائل سياسي و اجتماعي ايران دخالت مي‌کنند و از زماني که اين شرکت تاسيس شده است ما به گونه اي مستعمره انگليس بوديم كه ملي شدن صنعت نفت به معني  قطع تمام اين روابط بود.

پس از جنگ جهاني اول انگلستان و کشورهاي ديگر پي به اهميت واقعي نفت در تغيير معادلات جهاني بردند. اين ماده حياتي اقتصاد باعث پيروزي قواي نظامي متفقين شده بود. همزمان با اين نگاه جهاني، ايرانيان هم پيش از جنگ دوم و چندسالي قبل از جنگ متوجه شدند، ثروت گرانبهايشان در دست بيگانگان است. با آغاز جنگ جهاني دوم که نفت اهميت بيشتري پيدا کرد، اندک اندک اين مسئله مطرح شد که نفت بايد ملي شود.

ملي شدن صنعت نفت براي ايران مسئله اقتصادي بود که اقتصاد ايران را تحت الشعاع قرار مي داد. ولي دکتر مصدق به کمک روزنامه هايي مانند باختر امروز و روزنامه هايي از اين دست، ملي شدن نفت را به شکلي با مردم مطرح مي کردند که مسئله استقلال ايران است. در اين دوره روزنامه ها بر اين نکته تاکيد مي کردند، که تنها نفت و ثروت ملي ما در دست بيگانگان نيست، اين استقلال ايران است که دست آن ها قرار گرفته است.

مصدق تنها بر مسائل اقتصادي تکيه نمي کرد و به مسئله استقلال ايران مي پرداخت. مطبوعات آن روزگار نيز اين شور را در ميان روشنفکران و طبقه متوسط شهري ايجاد کرده بودند تا او و همراهانش زمينه مناسبي براي طرح ملي شدن نفت فراهم کنند.

روزنامه‌هاي آن دوره يا روزنامه‌هاي حزب توده بودند که طرفدار شوروي بودند، يا روزنامه‌هاي دست راستي که طرفدار سياست غربي مخصوصا انگليسي و آمريکايي بودند. در کنار اين دو طيف روزنامه‌هايي هم بودند که به هيچ کدام از آنها اعتقاد نداشتند. اين دسته از مطبوعات  به نفت از ديد خود مي پرداختند. روزنامه‌هاي راست و دولتي  معتقد بودند که ايرانيان نمي توانند از نفت خودشان درست استفاده کنند پس بايد آن را به کشورهاي مترقي واگذار کنند تا آن‌ها استفاده کنند. البته با توجه به آگاهي که ميان مردم به وجود آمده بود، اين روزنامه‌ها مي‌گفتند نفت در اختيار غربي‌ها باشد اما با قيمت بالاتري بخرند. مثلا روزنامه «داد» يا« وظيفه» يا روزنامه سيد ضيا الدين و روزنامه‌هاي دولتي مانند «کيهان» و «اطلاعات» چنين نظري داشتند. در اين ميان، روزنامه‌هاي چپ‌گرا و طرفداران حزب توده در اين دوره زماني نقشي دوگانه را بازي مي‌کنند. توده‌اي‌ها از سياست شوروي پيروي مي‌کردند و اين مسئله را به عنوان مبارزه با امپريالسم مطرح مي‌کردند و خواستار لغو قرارداد بودند، اما گاهي هم يک بازي ديگري را پي مي‌گرفتند و مي‌گفتند حالا كه شما امتياز نفت جنوب را به انگليسي‌ها داديد، نفت شمال را به روس‌ها بدهيد تا توازني به وجود بيايد [!]. روزنامه‌هاي رزم و مردم و روزنامه احسان طبري از روزنامه‌هاي شاخص اين دوره است. در كنار اين دو طيف شماري از روزنامه‌ها هم بر اين باور بودند که ما بايد قرارداد نفت را لغو کنيم . برجسته‌ترين روزنامه‌هاي اين طيف روزنامه غلامحسن رحيميان از وكلاي مجلس بود.

رحيميان در روزنامه خود درباره الغاي قرارداد مي‌نويسد. اما دکتر مصدق به دلايلي از او مي‌خواهد نوشتن اين مطالب را ادامه ندهد. رحيميان بعدها تعريف مي‌کند که دکتر مصدق به او مي‌گويد بيشتر نمايندگان مجلس چهاردهم طرفدار انگلستان هستند، اگر شما اين مسئله را مطرح کنيد و به راي گذاشته شود، موضوع با راي نمايندگان رد و از بين خواهد رفت. آن گاه نمي‌توانيم سخني را درباره‌ي نفت به ميان آوريم و قرار داد 1933 محکمتر مي‌شود. شما اجازه دهيد شرايطي آماده شود، بعدا اين مسئله را مطرح مي‌کنيم. رحيميان بعدها هم مي‌نويسد که دکتر مصدق چه کار درستي کرده است.

                  

دکتر مصدق و يارانش به کمک روزنامه‌هاي ميانه‌رو جامعه را آماده مي‌کند و اجازه نمي‌دهند مسئله نفت در مجلس چهاردهم مطرح شود . در گام بعد يعني در مجلس پانزدهم قانوني تصويب مي‌شود که هيچ گونه قراردادي با بيگانگان براي نفت انعقاد نمي‌شود مگر زماني که مجلس شوراي ملي درباره آن قانوني را مصوب کند. اين شاهکار دکتر مصدق بود که مسير نفت را به سمت مجلس مي‌برد و مجلس را متولي اين کار مي‌کند. بر پايه‌ي اين مصوبه تئوري موازنه منفي مطرح مي‌شود.

به دنبال اين مصوبه و فشار افکار عمومي، انگليسي‌ها مجبور به افزايش قيمت نفت مي‌شوند. با روي کار آمدن دولت رزم‌آرا روزنامه‌هاي دست راستي به دنبال اين هستند که مسير نفت را به سمت تمديد قرارداد گس و گلشائيان ببرند. تلقي آنان هم اين بود که قيمت نفت بالا مي‌رود و اين به نفع مردم است. حتي به نسبت 50 درصد 50 درصد مي‌رساند. وکلاي مجلس پانزدهم آن قدر درباره اين موضوع صحبت مي‌کنند تا عمر مجلس پانزده پايان مي‌يابد. در مجلس شانزدهم که آمادگي براي ملي شدن صنعت نفت به وجود مي‌آيد. باز هم روزنامه‌هاي دست راستي هوادار باقي ماندن انحصار نفت به دست شرکت نفت ايران و انگليس هستند. حزب توده طرفدار لغو قرار داد بودند. آن‌ها  معترض بودند که چرا امتياز نفت شمال را به روس‌ها نمي‌دهند.

با آغاز دوره شانزدهم مجلس، نيروهاي جديدي وارد عرصه سياسي مي‌شوند که طرفدار ملي شدن صنعت نفت هستند، اين گروه روزنامه‌هاي خودشان را داشتند. مسئله ملي شدن صنعت نفت براي اولين بار آن چنان که مورخان از قول دکتر مصدق گفته‌اند توسط يک روزنامه‌نگار يعني دکتر حسين فاطمي مدير روزنامه باختر امروز مطرح مي‌شود. آن چه فاطمي مطرح مي‌کند، لغو قرارداد بوده است. حاصل لغو قرارداد افتادن نفت به دست ايراني‌ها و ملي شدن بود. تمام روزنامه‌هاي ملي مانند آپادانا که متعلق به حزب ملت ايران و جبهه آزادي متعلق به حزب آزادي مردم ايران، باختر امروز، شاهد و ... معتقد به ملي شدن نفت بودند. فاطمي در 99 درصد از سرمقاله هاي خود به اين مسئله تکيه مي‌کند. فاطمي استثناي روزنامه‌نگاري اين دوره است. او از دوران جواني در اصفهان روزنامه‌نگاري را آغاز مي‌کند و ادامه مي‌دهد در خارج هم اين رشته را تحصيل مي‌كند.

سرانجام دکتر مصدق مي‌تواند به کمک همين روزنامه‌ها و يارانش که در ميانشان چهره‌هاي مطبوعاتي وجود داشتند نفت را در سال 1329 ملي اعلام کنند.

نكو باد يادش و پايدار باد انديشه‌اش

پاينده ايران آزاد و آباد

 

برگرفته از تارنگار خبرگزاري CHN  (به گونه‌ي چكيده)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:4  بدست فرامرز بيگدلو 

بسيار كوتاه مي‌نويسم شايد در مجالي ديگر بيشتر اين رخداد را بپردازم.

از پيامكي كه از سوي يكي از دوستان ميهن‌پرست به دستم رسيد، آگاه شدم كه فردي نابخرد كه شوربختانه از سوي خود و هواداران كوته‌انديشش "استاد" خطاب مي‌شود (واي كه اين مقام بلندمرتبه اين روزها چه آسان خرج مي‌شود)، در كنشي كودكانه و ابلهانه در يكي از سخنراني‌هاي خود عكس پيشواي ملي ايران، دكتر محمد مصدق را تاب نياورده و بسان كودكان آن را از روي ديوار بركنده و پاره نموده است.

 

                                      

من در اين نوشتار روي سخنم را نه بر جفا يا اهانتي كه بر دكتر مصدق رفته است (كه ايشان براستي آن گونه والامنش و آن چنان بزرگ و بزرگوار است كه به گفته‌ي خودش به عكس و تنديس و نام ميدان و خيابان و بزرگراهي نياز نداشته باشد)، كه بر شيوه‌اي از ناسيوناليسم سنتي، راست افراطي و محافظه‌كار متمركز مي‌كنم و مي‌نويسم كه خطر ناسيوناليست بنيادگرا كم از مذهبيون بنيادگرا ندارد. من اين خطر را بارها و بارها حس كرده بودم اما هيچگاه آن را چنين فراگير نپنداشته بودم. كساني بودند كه سرودهاي شمار بسياري از سرايندگان برجسته و تاريخ‌ساز اين مرز وبوم را،  تنها به گناه بكارگيري واژگان بيگانه رد مي‌كردند. كساني به خاطر مخالفت بسياري از روشنفكران و بزرگان معاصر (و حتا هنگامه‌ي باستان) با استوره هاي ذهني‌شان، آن بزرگان را تكفير مي‌كردند. كساني كه هم‌اينك هم باورمند به "فره ايزدي" هستند و ناپذيرندگان آن را انيراني و بيگانه دانند. گروهي كه انديشه و حتا وجود برخي از ناموران تاريخ اين مرز پر گهر را با وجودي كه در بسياري از آثارشان ايرانگرايي فرياد زده شده بود، تنها به دليل باورهاي چپ‌گرايانه، انكار نموده‌اند. كساني كه جز خود همگان را نافهم و ناآگاه مي‌پندارند و خود را حقيقت مطلق. كساني كه ناسيوناليسم آنها با فاشيسم و نازيسم تار مويي بيش راه ندارد.

دوستان آزادانديش و ليبرال بارها بر چنين گونه‌اي از ناسيوناليسم هشدار و انذار داده بودند، اما من هيچگاه ناسيوناليسم ايراني را خطرناك نمي‌پنداشتم. گرچه هنوز هم معتقدم ناسيوناليسم ايراني با آن فهم دموكراتيك، روادارانه و ليبراليستي آن  هيچگاه خطرناك نيست، اما مساله اينجا بود كه من ناسيوناليسم را در مكتب آزادانديشان آموخته و فهميده بودم و از آن رو دو مفهوم ليبراليسم و ناسيوناليسم را همرهي بايسته مي‌دانستم، تا اندازه‌اي كه با لفظ ناسيوناليسم ناخودگاه مفهوم ليبراليسم هم در ذهنم تداعي مي‌شد. ناسيوناليسمي كه تعصب كوركورانه درآن جايي نداشته و ندارد.

اين روزها هر چه بيشتر با چونان افرادي روبرو مي‌شوم بيشتر و بيشتر بر بايستگي و ضرورت همراهي و ملازمت دو انديشه ناسيوناليسم و ليبراليسم پي مي‌برم. به واقع ناسيوناليسم منهاي ليبراليسم هماني مي‌شود كه امروز دنيا از آن هراسان است. ناسيوناليسم جداي از ليبراليسم، گام نهادن در مكتب عثماني دهه 1910، آلمان و ايتالياي دهه 1930 و 1940، ژاپن 1940، عراق دهه 1980 و 1990، اسراييل 1980، صربستان دهه 1990،  و ... خواهد بود. اما ناسيوناليسم آزادمنش، بزرگاني چون گاندي، مصدق و ماندلا را مي‌پروراند. ناسيوناليسم ليبرال تنها بر خاك و خون تاكيد ندارد كه گذشته از آن، ناسيوناليسم (ملي‌گرايي) را مترادف با معناي آن يعني ناسيون (ملت) تعبير مي‌كند و آنرا منسوب به ملت دانسته و ناسيوناليسم را مكتب خدمت به ملت و ارج نهادن به آن تعريف مي‌كند. ناسيوناليسم ليبرال انديشه‌اي انسان‌مدارانه، راهي خردگرايانه، مرامي آزادمنشانه، گفتاري انديشمندانه و كرداري ارجمندانه دارد. بياييم شناختي دگرباره از انچه باورمنديم داشته باشيم و انديشه و گفتار و كردارمان را نيك گردانيم كه اين "انديشه نيك"، "گفتار نيك" و "كردار نيك" است چكيده‌ي آنچه كه "ليبرال ناسيوناليسم" ايراني مي‌ناميم.

 

درباره‌ي اين جستار بيشتر خواهم نوشت.

 

پي‌نوشت ۱: شايد اين يادداشت از سوي برخي از دوستان مورد نكوهش واقع گردد، اما اكيدا معتقدم گاهي لازم است كه در مسير جوش و خروشمان كمي بايستيم و پيرامونمان را بنگريم و بيانديشم كه رد پاي ما در كدامين حد جاده‌اي كه در روز نخست شناخته‌ايم گذارده شده است و دورمان را چه همرهاني در برگرفته‌اند. بر ما مباد روزي كه حتا آيندگان از شنيدن نامهايمان لرزه بر اندامشان افتد.

 

پي‌نوشت 2: با گذشت چند روز از باز پخش اين يادداشت دريافتم كه گويا سوء برداشتي براي برخي از دوستان پيش آمده است. در يادداشت پسين بازنمودي را در اين باره آوردم. براي خواندن آن، بر روي اين پيوند برويد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:16  بدست فرامرز بيگدلو 

 

 

               

 

زشت و زيبای ملی گرائی/ از اسماعيل نوری علا

ناسيوناليسم ايرانی و « مساله‌ی مليت‌ها » در ايران/ از مرتضا ثاقب فر

ديباچه ای بر مفهوم همبستگی ملی/ از دكتر حسین بشیریه

پيدايي ناسيوناليسم ايـران/ از دكتر هوشنگ طالع

ريشه‌هاي كهن ناسيوناليسم ايـران/ از دكتر هوشنگ طالع

ملی‌گرایی/ دانشنامه ويكي پديا 

سرچشمه ناسيوناليسم ايراني/ از سالار سالاري

ناسیونالیسم، لیبرالیسم و قدرت/ از ناصر كاخساز

شناختن مكتب ناسيوناليسم

کدام ناسیونالیسم/ از شاهین زینعلی

ناسیونالیسم پیشرو و ناسیونالیسم افیونی/ از تیرداد بنکدار

ناسیونالیسم ایرانی "پیشرو" و "افیونی" ندارد! /نقدی از بهرام روشن ضمیر

نگاهی به روند شکل گیری مفاهیم میهن دوستی، ملت، ناسیونالیسم و دولت ملی در ایران/ از تیرداد بنکدار

سير تاريخي هويت ايراني/ تيرداد بنكدار

نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی و بازتاب های منطقه ای آن (1)/ محمدعلی بهمنی قاجار

کتاب "زبان فارسی و هویت ایرانیان"/ محمد جلالی چیمه (م.سحر) (دانلود کنید سپس بخوانید)

هويت و مليت ايراني در فراخناي تاريخ (2 ) / دکتر صادق جوکار

هويت و مليت ايراني در فراخناي تاريخ (1) / دکتر صادق جوکار

دولت مدرن و اقوام ایرانی/ دکتر حمید احمدی

زمینه‌های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش سوم و واپسين)/ تيرداد بنکدار

زمینه‌های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش دوم)/ تيرداد بنکدار

زمینه‌های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش یکم)/ تيرداد بنکدار

ناسیونالیسم، هویت و دولت ملی در تئوری اجتماعی (بخش دوم) /حبیب الله فاضلی

ناسيوناليسم، هويت و دولت ملي در تئوري اجتماعي (بخش یکم) / حبیب الله فاضلی

قوم چيست؟ ملت كدام است / شاهین زینعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:30  بدست فرامرز بيگدلو