تبليغاتX
ايرانفرا

ايرانفرا

 ياد باد نام امير اصلاحات و نوسازي ايران و استوار باد انديشه و آرمانش در روز بيستم دي ماه سالروز از جان گذشتنش در راه ميهن

مدتها بود كه مي‌خواستم براي چند گاهي سكوت پيشه سازم و بيشتر به خواندن بپردازم تا قلم زدن، اما برخي ترديدها مانع از آن مي‌شد. يكي از آن موارد ترديد، نداشتن و نگنجاندن يادداشتي هر چند كوتاه براي ارج نهادن به خدمات يكي از برجسته‌ترين و تاثيرگزارترين مردان تاريخ ايران، ميرزا تقي خان فراهاني، اميركبير، بود. اگر متهم به بت‌سازي و بت‌پرستي نشويم بايد يادآوري كنيم كه اين بزرگمرد تاريخ ايران در طول دوره بسيار كوتاه قدرت خود چنان دگرگوني‌هاي بنيادين را پديد آورد كه تلالو فروغ نوانديشي و پيدايش روشنفكران متجدد دوره‌ي معاصر ايران را مي‌توان نتيجه كنش‌هاي خردمندانه و ميهن‌دوستانه‌ي وي دانست. امروز بيستم دي ماه سالروز كشته شدن امير تجدد و نوسازي و اصلاحات ايران در باغ تا ابد محزون فين كاشان است. آن روز جان صدراعظم شايسته‌اي به دست دژخيمان ميهن و ميرغضبان و جلادان سلطان همايون قلبه‌ي عالم ستانده شد، كه اگر سلطان صاحبقران در دوران درازمدت حدود پنجاه ساله‌ي قدر قدرتي خود امير نوانديش (يا هم‌انديشانش) را در پياده‌سازي ايده‌هايش آزاد مي‌گذاشت، اين كشور بسا آسانتر، زودتر و كم‌هزينه‌تر مي‌توانست مسير خطير گذار سنت به تجدد را پيموده به ساحل امن توسعه سياسي، اقتصادي و اجتماعي رهنمون گردد. او در مدت كوتاه ۳۹ماهه (سه سال و سه ماه) صدارت خود، بسياري از اقدامات اصلاحي را به انجام رساند كه برخي در همان زمان نتيجه‌اش ديده شد و برخي ديگر سالها بعد تاثير خود را بر صحنه سياست و اجتماع كشور نشان داد. يكي از مهمترين تاثيرات اقدامات او بر دوران پسين، تاثيرگذاري او بر جنبش مشروطه بود. در سالهاي صدارت او كه در ميان سالهاي ۱۲۲۷ تا ۱۲۳۰ خورشيدي بود (درست يك سده پيش از جنبش ملي شدن نفت) پيش‌نيازها و بسترهايي فراهم آمد كه زمينه‌ساز به حركت در آمدن جنبش‌هاي دگرگوني‌خواهي و تحول‌خواهي در نسل‌هاي آينده شد كه سبب شد نزديك به پنجاه و پنج سال پس از درگذشت او جنبش مشروطه سرانجام پس از سالهاي تلاش فكري و عملي نوانديشان و مشروطه‌خواهان در سال ۱۲۸۵ خورشيدي به پيروزي دست پيدا كند. برخي از مشروطه‌خواهان از دانشجويان اعزامي او به اروپا بودند كه دگرگوني‌هاي دنياي غرب و مفاهيم و مصاديق مدرنيته و تجدد را از نزديك ديدند و لمس كردند و با درنگ و انديشه و مقايسه آن با كشور دريافتند كه ريشه‌هاي عقب‌ماندگي سرزمين‌شان از كجاها ناشي مي‌شود و كوشش نمودند تا آنها را اصلاح نمايند. برخي ديگر از نيروهاي پيش‌برنده‌ي مشروطه، دانش‌آموزان ايراني بودند كه در مدرسه‌هاي نويني همچون دارالفنون كه به دستور او راه‌اندازي شده بود، از استادان نوانديش و متجدد غالبا خارجي‌شان مي‌آموختند. راه‌اندازي روزنامه و چاپ كتاب‌هاي جديد بسياري را با انديشه‌هاي جديد آشنا مي‌ساخت، گسترش و بسط علوم جديد، مانعي براي جولان بيشتر انديشه‌هاي رسوب كرده به شمار مي‌رفت. اصلاحات سياسي، اجتماعي و اقتصادي او چشم‌اندازي روشن را از وضعيت مطلوب پيش روي مردم و نخبگان قرار داد كه حتا پس از كشته شدن او نيز ديگران استمرار اقدامات اصلاحي او را خواستار بودند.

برخي از اقدامات اصلاحي اين بزرگمرد تاريخ كه در سه گروه كلي اصلاحات سياسي، اصلاحات اجتماعي-فرهنگي و اصلاحات اقتصادي-مالي دسته‌بندي شده است، به قرار زير مي‌باشد:

 

اصلاحات سياسي

فراهم كردن امنيت و برپايي دولت

اصلاح و بازنگري امور قضايي

هماهنگي و سر و سامان دادن به ارتش ايران به سبک اروپايي

راه‌اندازي کارخانه‌هاي اسلحه‌سازي

کوتاه کردن دست بيگانگان در امور کشور

تعيين مشي سياسي معيني در سياست خارجي

 

اصلاحات اجتماعي و فرهنگي

فرستادن دانشجويان ايراني به خارج براي تحصيلات و تدريس در ايران

استخدام استادان خارجي و تصميم به جايگزيني آنها با ايرانيان

ترويج ترجمه و انتشار کتب علمي

ايجاد روزنامه و انتشار کتب

ترويج ساده نويسي و لغو القاب

اصلاح محاضر شرع

راه‌اندازي چاپارخانه

گشايش دارالفنون

چاپ و نشر دانش‌هاي نوين و علوم جديد

ساخت بيمارستان و رواج واكسن همگاني آبله

بازسازي ابنيه تاريخي

مبارزه با فساد و ارتشاء

 

اصلاحات اقتصادي و مالي

تقويت بنيه اقتصادي کشور

ترويج صنايع جديد

فرستادن صنعتگر به روسيه و مقابله صنعتي با روسيه توسط دست تواناي استادکاران ايراني

بهره‌برداري از معادن

گسترش كشاورزي و آبياري

توسعه تجارت و بازرگاني داخلي و خارجي

اصلاح امور مالي

تنظيم ماليات و تعديل بودجه

 

 

اين چُنين مرد بزرگ بود اما افسوس كه مملكت تنگ بود و زمان اندك.

 

سرانجام در بيستم دي ماه ۱۲۳۰ خورشيدي، اميرِ كبيرِ سرافرازِ ايران در سن ۴۵ سالگي در گرمابه باغ فين كاشان با قطع رگ دست كشته شد و نام او در يكي از برگ‌هاي زرين تاريخ پرفراز و فرود ايران با خوشنامي جاويدان شد. در آن روز نه تنها رگ دست امير كه رگ دست ايران براي مدت پنجاه و پنج سال زده شد و در آن هنگامه كل ايران، فين كاشان شد.    

پس از كشته شدن او سه گانه‌ي استبداد و استعمار و ارتجاع نفس‌هاي راحتي را فرو بردند و پس از آن هر يك به گونه‌اي بسيار بدتر از پيش به تاراج منابع و خاك و مردم سرزمينمان پرداختند.

ياد اين دولتمرد ميهن‌پرست هماره گرامي و ماندگار باد و راهش بي‌وقفه استوار و پايدار.   

 

 

 

پي‌نوشت: پس از فرستادن اين يادداشت ديدگاه ارزنده‌اي را از جناب آقاي هرمز مميزي دريافت كردم كه در راستاي همين موضوع بود. اميركبير درباره‌ي آرمان مشروطه‌خواهي و برپايي قانون اساسي و برنامه‌هاي آينده خود چنين گفته بود:

"سي سال پس از قتل امير کبير ميرزا يعقوب خان که در زمان صدارت امير، مترجم سفارت روس در تهران بوده طي نامه‌اي با عنوان (عريضه محرمانه) خطاب به ناصرالدين‌شاه و از قول امير مي‌نويسد: مجالم نداند والا خيال کنسطيطوسيون داشتم!" [کنسطيطوسيون يا همان كانستيتوشن را در دو معناي قانون اساسي و مشروطيت به كار برده‌اند]

برگرفته از کتاب اميرکبير و ايران، فريدون آدميت، فصل هفتم (اصول حکومت - نظم ميرزا تقي‌خاني)، صفحه ۲۲۳

 

 

 

در دنباله يادداشت سه سروده براي اميرکبير از سوي عباس مشفق کاشاني، ياور همداني، حميد مقدم سروده شده است كه پيشتر در شماره ۲۲ ماهنامه توقيف شده حافظ به چاپ رسيده بود.

 

همچنين آهنگ دلنشين "بميريد بميريد در اين عشق بميرد" از سروده‌هاي "ديوان شمس" مولانا جلال الدين محمد بلخي و ساخته‌ي كامبيز روشن روان و با صداي عليرضا افتخاري را كه يادآور واپسين دمان زندگي و لحظه‌ي تلخ قتل امير است را مي‌توانيد از پيوند زير دريافت كنيد.

روي اين پيوند كليك راست و گزينه‌ي Save Target As را  انتخاب کنيد. (دانلود كنيد و سپس اجرا كنيد)

 


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:22  بدست فرامرز بيگدلو 

...

...

...

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار

درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد

فروزان آتشم را باد خاموشيد

فكندم ريگ‌ها را يك به يك در چاه

همه امشاسپندان

را به نام آواز دادم ليك

به جاي آب دود از چاه سر بر كرد، گفتي ديو مي‌گفت : آه

مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟

زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست؟

گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست

پشوتن مرده است آيا؟

و برف جاودان بارنده سام گُرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟

...

...

...

شكايت با شكسته بازوان ميترا مي‌كرد

غمان قرن‌ها را زار مي‌ناليد

حزين آواي او در غار مي‌گشت و صدا مي‌كرد

غم دل با تو گويم، غار

بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟

صدا نالنده پاسخ داد:

آري نيست؟

 


دنباله‌ي نوشتار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 4:4  بدست فرامرز بيگدلو 

 

فرخنده باد سالروز نخستين فرمان آزادي 

و شاد باد روز جهانی كوروش بزرگ، نخستين نويد دهنده‌ي آزادي (هفتم آبان‌ماه، 29 اكتبر)

 

نمي‌دانم اين چه رازي است كه نخستين پادشاه و زمامدار ايران، دادگرترين و انسانمدارترين پادشاهان و فرمانروايان اين سرزمين بوده است. گويا كوروش بزرگ چكاد انسانمداري در ميان فرمانروايان ايران بوده كه كسي را ياراي رسيدن به او نبودست. بزرگي كوروش آنجاست كه نه 50 سال و 100 سال و يا 500 سال بعد كه تا بيش از 2000 سال پس از وي انديشه‌اش درك نشد تا آنكه اومانيسم پا گرفت و منجر به صدور اعلاميه حقوق بشر شد. شايد نيازي به يادآوري نباشد كه حتا در آن هنگام نيز كه پس از كشمكش‌هاي فراوان اعلاميه حقوق بشر به دست شماري از روشنفكران صادر شد ساليان سال براي تئوريزه  نمودن آن به دست انديشمندان و فيلسوفان زمان صرف شده بود.

ارزش كار كوروش آنجا بيش از پيش نمايان مي‌گردد كه مي‌بينيم او در اوج قدرت اين فرمان را صادر كرد؛ در شرايطي كه نه نيازي براي دست يافتن به خوشنامي در آن مقطع داشت و نه آنكه انديشمندي پيش از وي اين انديشه را تئوريزه كرده بود و نه حتا ديني آنرا بايسته ساخته بود. بينش و انديشه‌اي كه با وجود گذشت 2500 سال هنوز قدرتمداران از غرب تا شرق دور به آن نرسيده‌اند.

 

براستي كه كوروش هزاران سال جلوتر از زمان خويش بود. شايسته است كه او را نه تنها پدر ايران كه پدر آزادي نام نهاد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 4:39  بدست فرامرز بيگدلو 

آنان كه گذشته را از ياد مي‌برند، محكومند دوباره آن را تجربه كنند. (نيچه)

 

                   

 غروب روز ۲۸ مرداد ۳۲ غروبي تلخ براي جنبش رفرم و تجدد فكري جامعه ايراني بود. جنبشي كه با انديشه‌هاي مترقي ميرزا تقي‌خان آغاز شده بود و با مشروطه به اوج رسيد و در سال‌هاي دهه بيست به بالندگي دست يافت، به يك باره چون شمعي در تندباد به خاموشي گراييد و مصدق كبير، پيشواي بزرگ استعمارستيزي، استبدادگريزي و قانون‌گرايي ايران، واپسين حلقه زنجيره‌ي توسعه‌گرايي اصلاح‌طلبانه و دموكراتيك ايران نام گرفت.

 

              

اگر كمي دادگرانه داوري كنيم، خواهيم ديد كه ريشه انقلاب بهمن ۵۷ نه در ناآرامي‌هاي خرداد ۴۲ كه در فردا روز ۲۸ مرداد ۳۲ پا گرفت. روزي كه ملت ايران اميد خود را به اصلاح از دست داد و حكومت را اصلاح‌ناپذير پنداشت. پس از اين رخداد همزمان با طرد نخبگان و روشنفكران ليبرال ميدان براي جولان توده‌گرايان چپ و عوامفريبان مذهبي فراهم شد و در حالي كه نخبگان آزادانديش و نوگراي ايران روز به روز فشار بيشتري را تحمل مي‌كردند و كوچكترين مجالي براي بروز انديشه‌ها، ديدگاه‌ها و باورهاي خود نداشتند، جوسازي‌هاي توده‌پسندانه چپ ماركسيست و قشريون مذهبي بدون كوچكترين مانعي مسير خود را هموار مي‌نمود. با نگاهي به كابينه دكترمحمد مصدق و هواداران و اعضاء جبهه ملي در آن سالها در مي‌يابيم كه چه كساني به پشتيباني از ملي‌گرايي دموكراتيك مصدق پرداختند و نبود آنان در سالهاي پس از كودتا در عرصه سياست چه كمبود و خلاء جبران‌ناپذيري را متوجه جامعه نمود و چه زيان‌هايي را به آينده ايران وارد آورد. 

برخي از اين رخداد شوم تنها به عنوان يك رويداد تاريخي ياد مي‌كنند كه گويي اثري در وضعيت ايران امروز و زندگي ايرانيان امروز ندارد. اما شايد اگر آن كودتا رخ نداده بود و حاكمان كمي آستانه تحمل خود را بالاتر مي‌بردند و نمي‌خواستند هم سلطنت كنند و هم حكومت، امروز ايران چنين جايگاه دون ارزشي را در برابر خود نمي‌ديد و ايرانيان چنين خوار و دشوار نمي‌زيستند.  

باور كنيم كه كودتاي ۲۸ مرداد پاياني بود بر آرزوهاي يك ملت براي تحقق مردمسالاري، حاكميت قانون و توسعه و رفاه دموكراتيك. 

 

              

چامه‌ي زير را بزرگ سراينده همروزگار مهدي اخوان ثالث (م. اميد) براي سالهاي سرد و تاريك و خفقان‌آور پس از كودتا سروده بود. در آن سالهاي تاريك و سردي كه طي آن در لايه‌هاي زيرين جامعه نطفه‌ي رويدادي در حال بسته شدن بود كه همچون بسياري از آرمان‌گرايي‌هاي ايد‌ئولوژي محور، هيچگاه آرمان‌هاي خود را محقق نكرد.

 

                            

شعر زمستان در دي ماه ۱۳۳۴ سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفي، در سردي و پژمردگي و تاريکي فضاي پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان انديشه و پويندگي را احساس مي کند و در اين ميان، غم تنهايي و بيگانگي شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنين آغاز مي‌کند:

 

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كس يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس، كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است، پس دگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده‌ي رنجور

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه‌ي ناجور .

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي‌دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است

حريفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلت‌هاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

زمستان است

زمستان است.

 

 

 

براي شنيدن سروده زمستان با آواي گرم استاد شجريان روي اين پيوند برويد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:7  بدست فرامرز بيگدلو 

 

بـناهایِ آبــاد گـردد خــراب

ز بـــاران و از تابـــش آفــتــاب

پي افکندم از نظم کـــاخي بلند

کـه از بـاد و بـاران نـيـابـد گـزنـد

بـريـن نـامـه بـر سـالـهـا بگـذرد

همي خواند آن کس که دارد خـــرد

بســي رنج بردم درين سال سـي

عجـم زنــده کردم بـدين پــارسي

 

 

 

گرامي باد نكوداشت بزرگ ايران‌بان تاريخ بلند ايران   

پايدار باد ياد داناي خردمند توس، حكيم فردوسي توسي، بزرگ پرچمدار استواري فرهنگ، نجات‌دهنده‌ي هويت و استاد خودشناسي ايرانيان و نيز آموزگار خردگرايي.

 

نبودي چنين كشور و دين ما

كجا رفت آيين ديرين ما

چه كرديم كاين گونه گشتيم خوار

خِرَد را بكَنديم زينسان ز كار

به يزدان كه گر ما خِرَد داشتيم

كجا اين سرانجام بد داشتيم

 

                                  

  

در ستايش او همين بس كه هنگامي كه دليل نابودي و ناپايداري فرهنگ و زبان مصري باستان در رويارويي با فرهنگ و زبان عرب را از يك انديشمند بزرگ مصري پرسيدند، همو پاسخ داد:

"ما چون ايرانيان، فردوسي نداشتيم"

 

                          

 

 

فردوسي، يکي از رازهاي سرزمين ماست؛ راز ماندگاري ايران و پاسداري از زبان پارسي

 و هموست نويسنده شناسنامه ايران؛ شاهنامه.

سراي بي‌شاهنامه، همچون انساني است بي‌شناسنامه.

 

 ***

***

***

 

بيا تا جهان را به بد نسپريم

به كوشش همه دست نيكي دهيم

نباشد همي نيك و بد پايدار

همان به كه نيكي بود يادگار

همان گنج و دنيار و كاخ بلند

نخواهد بدن مر تو را سودمند

فريدون فرخ فرشته نبود

ز مشك و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكويي

تو داد و دهش كن، فريدون تويي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:16  بدست فرامرز بيگدلو 

 

ياران پس از تو جمله به راه تو مي روند
شرمنده آن كه راه بر اين كاروان گرفت

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهانهاي وقاحت به خروشند همه

 

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زانکه وحشت زده حشر وحوشند همه

 

آه از اين قوم ريايي که در اين شهر دوروي

روزها شحنه و شب باده فروشند همه

 

باغ را اين تب روحي به کجا برد که باز

قمريان از همه سو خانه به دوشند همه

 

اي حران قطره ز آفاق حران ابر ببار

بيشه و باغ به آواز تو گوشند همه

 

گر چه شد ميکده ها بسته و ياران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

 

به وفاي تو که ياران بلاکش فردا

جز به ياد تو و نام تو ننوشند همه

(شفيعي کدکني)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:10  بدست فرامرز بيگدلو 

دو رخداد باعث شد اين موضوع را براي اين يادداشت انتخاب كنم:

يكم آنكه در يادداشت پيشين گويا سوء برداشتي براي برخي از دوستان پيش آمده بود. آشكارا بيان مي‌دارم كه هدف نخستينم، نه نگاشتن يادداشتي براي نماياندن ناخرسندي خود از پاره كردن تصوير دكتر مصدق بود، چراكه به گفته‌ي يكي از دوستان گرانمايه جريان فكري ايشان قابل پاره كردن و گسستن نيست. آن يادداشت هشداري بود نه از براي پاره كردن عكس، كه از باب سخناني كه اين روزها زير درفش چونان گرايش‌هايي در باب نفي دموكراسي مي‌شنوم، از انكار هويتي و وجودي افراد گوناگون، از هدف گرفتن حقوق اوليه انساني افراد، از مطلق دانستن خود و رد ديگران و ... از سوي آنان. از انحراف ناسيوناليسم ايراني در جهت تبديل به يك ايدئولوژي بسته و دگرستيز و تابوسازي‌هاي از سوي آن هراسانم. من نگرانم از روزي كه بار ديگر جرياني غالب شود كه اين بار "ايدئولوژي" را با زبان و ادبيات ديگر به زور در حلق اين مردم فرو نمايند. من از انديشه‌هاي تندروانه هراسانم. انديشه‌اي كه آن يادداشت جزء بسيار بسيار كوچكي از آن را نماياند.

 

دوم آنكه به 14 اسفندماه نزديك مي‌شويم. 14 اسفندي كه يادآور روز تلخ درگذشت دكتر مصدق است. از اين رو براي بازنماياندن بخشي از انديشه‌هاي ايشان، سخني از ايشان را نقل مي‌كنم كه هم نشان‌دهنده‌ي والامنشي و بزرگواري ايشان در نپذيرفتن پيشنهادهاي چنين كه گهگاه نيز هدف چاپلوسانه‌اي از سوي سالوسان دوران باشد و هم آنكه نمايانگر باور من به سخن ايشان باشد كه نمي‌خواهم در زمره كساني باشم ايشان آنان را نفرين نموده بود.

 

                              

 

« موفقيت‌هاي دکتر مصدق از ارديبهشت تا تيرماه 1330 براي نخستين بار نام ايران و نهضت ملي ايران را در تمام دنيا مشهور ساخت و دکتر مصدق را بعنوان رهبر نهضت ملي و پيشواي ملت و مرد بزرگ تاريخ که توانسته يک امپراطوري بزرگ را به زانو در آورد، شهره آفاق ساخت و به همين جهت جمعي از روي احساسات و هيجانات و جمعي نيز به منظور استفاده از اوضاع و احوال روز در صدد تجليل از مصدق بر آمدند و براي ساختن مجسمه او اقدام کردند و در تهران تابلوهاي خيابان چرچيل آن زمان را برداشتند و بجاي آن، خيابان را بنام دکتر مصدق نام گذاري کردند.

دکتر مصدق بلافاصله دستور داد نام اورا از خيابان بردارند و در پيامي که در تاريخ 16 تير ماه 1330 براي ملت فرستاد، مردم را از چنين اقداماتي برحذر داشت و آنان را متوجه موقعيت خطير کشور و وظيفه آحاد مردم نمود و در پايان با صداي رسا چنين اعلام نمود:

"... با ذکر اين مقدمه به صداي رسا که تا پايان حيات و بلکه بعد از مرگ من نيز اثر خود را در ضمير وطن‌پرستان باقي بگذارد، اعلام مي‌کنم که به لعنت خدا گرفتار شود، هرکس که بخواهد در حيات و مماتم به نام من بتي بسازد و مجسمه‌اي بريزد. زيرا هنوز رضايت وجدان براي من حاصل نشده و آن روز که به خواست خداوند اين مقصود حاصل شود، تازه نشانه انجام وظيفه است که هر کس بدان مکلف مي‌باشد و حقا سزاوار خوشباش و پاداش نيست. "

دکتر مصدق بدينوسيله نشان داد که اسير هواي نفس و تلقينات چاپلوسان و تملق گويان نبوده و کسي نمي‌تواند او را از اين طريق بفريبد و آلت مقاصد خويش قرار دهد. در تمام دوران حکومت دکتر مصدق سرودي بنام او در راديو دولتي پخش نشد و هيچگاه از بودجه دولت و با وجوه عمومي به نفع شخص وي تبليغ نگرديد. ... »

 

 بخشي از مقاله‌ي "تحريف زندگي سياسي دکتر محمّد مصدق" از دکتر پرويز داورپناه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:56  بدست فرامرز بيگدلو 

 

اين چند روز از روزهاي ماندگار در تاريخ كهن اين مرز و بوم است. روز هفدهم دي ماه سالروز درگذشت و يا شهادت يل ملي، جهان پهلوان تختي است و روز بيستم دي سالگشت شهادت امير نوسازي و تجدد ايران، ميرزا تقي خان فراهاني، اميركبير.

 

 

«قصه است اين، قصه، آري

قصه‌ي درد است شعر نيست،
اين عيار مهر و کين و مرد و نامرد است

بي‌عيار و شعر محض خوب و خالي نيست،
هيچ، همچون پوچ، عالي نيست.
اين گليم تيره‌بختي‌هاست.

خيس خون داغ سهراب و سياوش‌ها
روکش تابوت «تختي»هاست.
اين گل آذين باغ جادو، نقش خواب‌آلود قالي نيست.»

«بخشي از سروده‌ي خوان هشتم، مهدي اخوان ثالث. "م. اميد"»

 

جهان پهلوان تختي كسي بود كه با مردم زيست و با مردم بزرگ شد و با مردم چشم از دنيا فرو بست. قهرمان‌تر و مدال‌آورتر از او بسياران بودند. اما در اين ميان تنها يكي "جهان پهلوان تختي" شد.

از دست‌آوردهاي افتخار آفرين او در ورزش و مسابقات بين‌المللي، جهاني و المپيک که بگذريم، حرکت او در جهت ياري‌رساني به زلزله‌زدگان «بوئين‌زهرا»، جمع‌آوري کمک‌هاي مردمي، و همدلي‌اش با «جهبه ملي» سازمان سياسي‌اي که به لحاظ گرايش‌هاي ملي ـ مهيني خود نزد مردم محترم شمرده مي‌شد، از «جهان‌پهلوان» چهر‌ه‌اي مهربان، دوست‌داشتني و درد آشنا که از متن و بطن جامعه برخاسته، ارائه مي‌داد. در يک سخن «تختي» جز در رابطه‌اي کاري و مربوط به امور اداري سازمان ورزشي کشور، هرگز مورد بي‌حرمتي و توهين يا تحقير و بهتان واقع نشد. «تختي» به حق نورچشم مردم بود.

ارزش كار تختي زماني آشكارتر و ارزشمندتر مي‌گردد كه او را با ديگران قهرمانان هم‌دوره و يا پس از وي مقايسه كنيم. كساني كه تنها و تنها مدال‌آور بودند و يا هستند و گذشته از آن، نه دغدغه و دلنگراني براي ايران و مردم ايران داشته و دارند و نه انديشه‌ي آنان اين بزرگي را تواند تحمل نمايد. كساني كه شايد بتوان آنان را درشت‌پيكران كوچك‌انديش و يا پهلوانان پوشالين نام نهاد. كساني كه يا با انديشه‌هاي كودكانه بازيچه دستگاههاي تبليغاتي روبه‌صفتان شدند، يا از درد نان و نام، راه خود را از راه مردم جدا ساختند. از اين دسته مدال‌آوران نمونه‌هاي تاريخي بي‌شماري مي‌توان برشمرد. هرچند انگشت‌شماري نيز براي "با مردم ماندن" همه‌ي اين تحفه‌ها را رد كردند، اما آنان نيز نتواستند جاي در ردپاي تختي گذارند. اين همان چيزي است كه "جهان پهلوان" را برجسته و متمايز كرده است.

 

                          

براستي ويژگي مهم تختي اين بود كه خودش را به حاكميت نفروخت. اين مهمترين چيزي است كه در زندگي تختي ديده مي‌شود. ويژگي‌هاي اخلاقي و فردي او هم به جاي خود. تختي انساني شرافتمند و راستيني بود. تختي مصدقي بود. الگوي او دكتر مصدق بود. جهان پهلوان در سازمان جبهه ملي نيز عضويت داشت. اعلاميه انحلال حزب سوسياليست، درخانه‌ي تختي و توسط خودش در شوراي جبهه ملي خوانده شد. از سال ۴۱ تختي وارد جبهه ملي دوم شد و حتي در كنگره هم شركت كرد. اما جبهه ملي دوم خيلي زود به بن بست كشيده شد يعني جلوي كارش را گرفتند.

مهر او به ايران را مي‌توان حتا از گزينش نام كودكش بازشناخت. همو كه در خانواده‌اي مذهبي چشم به گيتي گشوده بود، مي‌بايست داراي خاستگاهي سنت‌گرا باشد، اما نام كودكش را بابك برگزيد، تا تداعي‌گر ياد بابك خرمدين قهرمان تاريخي نبرد با بيگانگان باشد. اكنون نام برگزيده او را با نام برگزيده قهرمانان اين دوره مقايسه كنيد، كه براي دمي بيشتر در صحنه بودن نام فرزند را آن گونه برمي‌گزيند كه خوشايند حاكمان باشد.

جايگاهي که او به ارج و احترام نزد مردم داشت را پس از مرگش، سرايندگان و نويسندگان ماندگار كردند. صاحبان قلم و ذوقي که با «تختي» نه به لحاظ ورزشکار بودنش هم‌سنخ و از يک صنف بودند، و نه از نظر ايدئولوژي و نگرش سياسي با او همسويه و هم‌نظر. نمونه‌اش «سياوش کسرائي» شاعر برجسته چپ که ماندگارترين سروده را براي «جهان‌پهلوان تختي» که از اعضا و همدلان «جبهه ملي» بود، در زمان حيات او سرود.

يادش گرامي و مرامش پايدار

 

سروده‌ي "تختي سحر شد برخيز" در مورد "جهان پهلوان تختي" از سيمين بهبهاني / تارنگار صرصر

 

سروده‌ي "خوان هشتم" از مهدي اخوان ثالث "م. اميد" / تارنگار ققنوس

 

 

براي آگاهي بيشتر از بن‌مايه‌هاي اين يادداشت و نيز چگونگي همكاري تختي با جبهه ملي بر روي اين پيوندهاي زير برويد.

http://mag.gooya.com/culture/archives/025482.php

http://iranmehronline.org/iranmehr9,21.htm

http://www.radiozamaneh.org/ravi/2007/01/post_2.html

http://www.hanouz.com/archives/002959.html

http://www.sharghnewspaper.com/821017/sport1.htm#s13338

http://www.hamkalam.com/forum/index.php?act=Print&client=printer&f=12&t=3137

 

           

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:11  بدست فرامرز بيگدلو 

 

گرامي باد ياد 19 آبان، پنجاه و سومين سالروز تيرباران نماد مردم‌گرايي و جمهوري‌خواهي ملي ايران، مظهر غرور ايراني و تنديس آزادي، شهيد ملي دكتر حسين فاطمي

 

 

اولين وسيله‌ي ما و بهترين اسلحه‌ي ما براي حفظ ايران داشتن آزادي است. ايران را بايد ايراني حفظ كند با ابزار آزادي، يعني توده ايران، يعني تمام افراد ايراني‌. توده و اجتماع تا آزاد نباشد و آزادي نداشته باشد نمي‌تواند به وظيفه خود عمل كند، ...  پس هر كس آزادي را محدود كند به استقلال وطن آسيب رسانده و هركس به استقلال وطن آسيب برساند، خائن و پليد است.

ديدگاه دكتر حسين فاطمي درباره‌ي همرهي و نه رودررويي استقلال و آزادي در نخستين شماره نشريه «باختر امروز» با عنوان «خدا‌، ايرا‌ن‌، آزادي»

 

                                      

 

19 آبان ماه‌،  پنجاهمين و سومين سالگرد تير باران مردي است كه يك تاريخ بر شرافت، بزرگواري و پاكي او گواهي مي‌دهد‌؛ دكتر سيد‌ حسين فاطمي‌ روزنامه‌نگار دلير و متعهدي كه هم در جايگاه يك فعال سياسي و هم در پايگاه وزير امور خارجه دولت ملي مصدق‌،  هيچ‌گاه به ضد ارزش‌هاي خود بدل نشد‌. برپاكننده‌ي تز ملي كردن صنعت نفت‌، پيشنهاددهنده‌ي پديداري جبهه ملي ايران، وزير خارجه و معاون سياسي- پارلماني و سخنگوي كابينه شادروان دكتر محمد مصدق از تبار مردان سرزمين قلم بود كه قلم را زبان خدا مي‌دانست.

روانشاد دكتر فاطمي از نخستين فرزندان مام ميهن است كه فن روزنامه‌نگاري را به طور آكادميك فرا گرفت و آن را يكسره در خدمت منافع ملي و نه كامجويي فردي قرار داد. ايشان آن هنگام كه به تاريخ مرداد 1324 رهسپار پاريس گشت‌‌، در كنار آموختن دانش حقوق و دريافت درجه دكتراي حقوق سياسي به فراگيري آكادميك رشته روزنامه‌نگاري كمر همت بست‌. روانشاد فاطمي به نيكي دريافت كه بذر استبداد جز در يك جامعه‌ي استبدادي مجال رويش نمي‌يابد. از اين روي همزمان با كنش سياسي به كار فرهنگي در كسوت يك روزنامه‌نگار روي آورد، ‌شايد به سهم خويش در سترون نهادن اين كشتزار استبداد پرور نقشي ايفا نمايد. چون به ميهن بازگشت‌‌، به انتشار روزنامه ماندگار «باختر امروز» همت گماشت‌. ايشان در تبيين خط‌مشي و راهبرد «باختر امروز» يادآور شد‌: «باختر امروز از مصالح علف‌خورها‌‌، پا برهنه‌ها‌، گرسنه‌ها و بي‌كفن‌ها دفاع خواهد كرد‌. اين روزنامه متعلق به ميليون ها مردمي است كه در اثر ضعف و ناتواني در شرايط زندگي عصر حجري و يا قرون وسطايي باقي مانده‌اند و از دنياي قرن بيستم خبري ندارند.»

                                    

دكتر فاطمي از درستكارترين، راستين‌ترين و سرسخت‌ترين مدافعان آزادي مطبوعات در ايران است كه تا به امروز ركن چهارم دموكراسي نام گرفته شده است. ايشان نسبت به دارندگان زر و زور كه از پرتو افكني مطبوعات بر تاريكخانه ذهن و درون خويش سخت هراسناك بودند و به ياران مطبوعات به ديده توطئه‌گر مي‌نگريستند و به هر شيوه‌‌ي شبه قانوني و فراقانوني در هر روزنامه و گاهنامه‌اي را تخته مي‌خواستند‌، سخت مي‌تاخت. ايشان در سيزدهمين شماره «باختر امروز‌» با عنوان «آزادي قلم را نمي‌توان كشت‌» آورد‌: « زور نامشروع از روزنامه وحشت و هراس دارد. همه ديكتاتورها كه طلوعشان با جلال و جبروت و غروبشان با خفت و ذلت و خواريست‌، مطبوعات را خار راه خود مي‌دانند‌، ولي روزنامه‌ها تا دم قبر آنها را بدرقه مي‌كنند‌.»

فاطمي‌؛ ‌برپاكننده‌ي تز ملي كردن صنعت نفت كه در كنار پيشوايش- دكتر مصدق- با تلاش و كوشش فراوان توانست دست تاراجگران بيگانه را از اين سرمايه سترگ ملي كوتاه سازد‌. مردي كه دوست و دشمن‌، بر استقلال‌جويي و بيگانه‌ستيزي او هم دل و هم‌زبان بودند. هيچ‌گاه خوانشي از ‌«استقلال‌ ملي‌» و «بيگانه‌ستيزي» ارائه نمي‌داد كه سركوب كننده حقوق حقه و آزادي‌هاي مشروع مردم سرزمين خود باشد‌. ايشان ‌به بهانه‌ي استقلال بر چهره‌ي آزادي پنجه نمي‌كشيد‌، او استقلال را در درون آزادي يكايك ملت و آزادي را در گرو استقلال ملي مي‌جست‌، و اين همان تزي شد كه مردم ايران در انقلاب 57 فرياد كشيدند. ديدگاه دكتر حسين فاطمي درباره‌ي تعامل و نه تقابل استقلال و آزادي در نخستين شماره «باختر امروز» با عنوان «خدا‌، ايرا‌ن‌، آزادي» رخ مي‌نمايد‌: «اولين وسيله‌ي ما و بهترين اسلحه‌ي ما براي حفظ ايران‌، داشتن آزادي است. ايران را بايد ايراني حفظ كند. يعني توده ايران‌؛ يعني تمام افراد ايراني‌. توده و اجتماع تا آزاد نباشد و آزادي نداشته باشد نمي‌تواند به وظيفه خود عمل كند... . پس مي‌گوييم هر كس آزادي مشروع ملت ايران را محدود كند‌، به استقلال ايران لطمه زده‌. هر كس به استقلال ايران لطمه زند خائن و پليد است‌.»

 

نگاه استعمارگريز و استبدادستيز فاطمي او را بر آن داشت تا در كنار پيشوايش‌- محمد مصدق- در ديوان لاهه و شوراي امنيت به افشاي توطئه‌ي تجاوزگران انگليس و عناصر وابسته‌ي دروني ‌(دربار و مجلس‌) كشمكش و كوشش نمايد. شگفت نيست كه او هدف مخالفان گسترده دولت ملي روانشاد مصدق از چپ و راست‌، مذهبي و غير مذهبي قرار گرفت و دو مرتبه نيز ترور شد.  او هميشه مي‌‌گفت‌ كه‌: «كشته شدن در راه نجات يك ملت‌، بزرگترين سرمايه‌ها و عظيم‌ترين افتخارات است.» دكتر فاطمي پس از نخستين ترور در سرمقاله نشريه خويش آورد‌: «من نمي‌دانم دولت چرا مي‌ترسد از اين كه به مردم بگويد در يك جنگ بزرگ مرگ و زندگي وارد شده‌ايم‌؟ چرا وحشت دارد از اين كه صاف و صريح ملت را با خبر كند از اين كه در اين مبارزه يا بايد همه‌چيز را از دست داد يا بايد استقلال و آزادي را حفظ كرد. مگر ملت هند در مبارزه‌اش قند و شكر‌، قماش‌، منسوجات نخي‌،  كاديلاك و اشياي لوكس از امريكا و اتنگليس وارد مي‌كرده‌؟ مگر نهضت گاندي درهاي تمام كارخانه‌هاي پارچه‌بافي «يورك شاير‌» را تخته نكرد‌؟ شوخي نمي‌كنم. اگر مي‌خواهيم آزاد و مستقل زندگي كنيم‌، اگر كارمان به آنجا برسد بايد پيرهن كرباس بر تن كنيم و پاي برهنه راه برويم‌، از حشو و زوايد زندگي كم كنيم تا لباس شرافت و مردانگي آن چنان كه در خور يك ملت صاحب تاريخ تمدن است بر تن كنيم...»

مافياي قدرت و ثروت كه منافع كلان خود را در خطر مي‌ديدند با متهم كردن ايشان و روانشاد دكتر مصدق به بي‌ديني و لامذهبي از يك سوي و ارتباط با عوامل بيگانه در بلوك شرق از ديگر سوي،  در پي آن آمدند تا چهره اين درستكارترين و شريف‌ترين فرزندان ملت را مخدوش نمايند تا زمينه‌هاي از ميان برداشتن ايشان را فراهم سازند. اما شادروان فاطمي هرگز گامي پس نكشيد و در سخنراني آتشيني در ميتينگ بهارستان به تاريخ بيست‌و پنجم مرداد 1332 آشكارا شاه را انگليسي و نوكر بيگانه خواند و رسماً خواهان برچيده شدن نظام سلطنتي و برپايي جمهوري شد.

 

        

چند روز پس از آن كه كودتاي ننگ‌آور 28 مرداد رخ داد‌، نوبت در به ‌دري دكتر فاطمي نيز فرا رسيد. زمانه چنان تقرير كرد كه او به جوخه آتش و اعدام سپرده شود و پيشوايش تبعيدي احمد‌آباد گردد. فاطمي مورد تازش اوباش چماقدار‌، شعبان بي‌مخ‌هاي قمه‌كش كه از سوي رژيم كودتا نيروهاي خود‌جوش مردمي خوانده مي‌شدند قرار گرفت و به شدت زخمي شد، به گونه‌اي كه با برانكار از بيمارستان شهرباني به زندان و از زندان به بي‌دادگاه نظامي برده مي‌شد‌ و در همان حال دراز‌كش بر روي برانكار محاكمه مي‌شد. او در همان زمان كه زخمي تيغ تيز ناداني و جهالت بود و با تن نيمه‌جان در حبس به سر مي‌برد‌، در نامه‌اي به مرحوم آيت‌الله زنجاني دردمندانه مي‌گويد‌: «به خواهرم بفرماييد‌، ابداً متأثر نباشد‌. برعكس‌، افتخار كند كه برادرش واسطه و دلال فروش وطن نشد و به احساسات و عقايد ملت‌ سر تعظيم و تكريم فرود آورد. تمام مردم اين كشور كه شرف دارند‌، امروز برادر او به شمار مي‌آيند. ولي در غير اين صورت يك برادري داشت كه از خجالت هيچ‌جا نمي‌‌‌توانست خود را معرفي كند. قربانت!»

دستور تيرباران و اعدام فاطمي از لندن در سند شماره 104584 به تاريخ 30 سپتامبر 1953 صادر شد‌: «تا آنجايي كه از مطالب روزنامه‌ها استنباط كرده‌ام‌، اوضاع آن قدرها هم بد پيش نمي‌رودمصدق مشكل ايجاد خواهد كرد. با توجه به اين كه در حمام خون كشته نشد ، به نظر من بهترين راه‌حل ‍ براي او تبعيد است. اما در مورد فاطمي اگر دستگير شد‌، بهترين راه اعدام است.» به دنبال دستور مكتوب لندن‌، «سر دنيس رايت»- سفير بريتانيا كه به دست دكتر فاطمي در ماجراي ملي كردن صنعت نفت از تهران اخراج شده بود و كينه ژرفي از وي به دل داشت - به تيمور بختيار گفت‌: «در نخستين فرصت مشتي در دهان او بكوب تا بداند هيبت امپراتوري بازي‌كردني نيست.» به راستي كه دكتر فاطمي هم چون مصدق كيفر كوتاه كردن دست (خلع ‌يد) بيگانه و مافياي ثروت دروني از منابع ملي اين ديار را  پس داد. همو كه دكتر مصدق هميشه درباره‌اش مي‌گفت‌: «اگر ملي شدن صنعت نفت خدمت بزرگي است كه در مملكت شده‌، بايد از آن كسي كه اول اين پيشنهاد را مطرح نمود‌، سپاسگزاري كرد. و آن كس شهيد راه وطن دكتر حسين فاطمي است. در تمام مدت همكاري با اين جانب‌، حتي يك ترك اولي هم از آن مرد بزرگوار ديده نشد. »

در پايان فرمان تيرباران وي با اين كه غير نظامي بود و اقدام مسلحانه نكرده بود با تأييد اعلي حضرت همايوني در ساعت 4 بامداد 19 آبان 1333 اجرا شد و تن زخمي و رنجديده‌ي ‌ايشان با زحمت به ميدان تير لشكر دو زرهي برده و به جوخه اعدام سپرده شد و در آنجا آماج گلوله‌هاي رژيم كودتا قرار گرفت. تنها درخواست شادروان دكتر حسين فاطمي در واپسين دم زندگي ديدار دكتر مصدق بود كه البته پذيرفته نشد. دكتر فاطمي در واپسين لحظه‌هاي زندگي و پيش از آن كه گلوله‌ي ددمنشان سينه‌اش را بشكافد‌، «مرگ زيبا در راه وطن‌» را به خوبي به نگاره درآورد: «مرگ حق است و من از مرگ ابايي ندارم‌؛ آن هم چنين مرگ پرافتخاري. من مي‌ميرم تا نسل  جوان ايران از مرگ من عبرتي گرفته‌، با خون خود از وطنش دفاع كرده و نگذارد جاسوسان اجنبي بر اين كشور حكومت نمايند. من درهاي سفارت انگليس را بستم‌، غافل از اين كه تا دربار هست‌، انگلستان سفارت لازم ندارد.» خدايش بيامرزاد . . .

  

                                          

 

بن‌مايه:

روزنامه یاس نو ۶ آبان ۱۳۸۳- علي نيك جو 

با سپاسي ويژه از وبلاگ مدیران هشتادی

 

براي آگاهي بيشتر از زندگي‌نامه و كنش‌هاي سياسي دكتر فاطمي به تارنگارهاي زير بازگرديد:

http://www.geocities.com/bakhtar_emrooz/fatemi.htm

http://www.khat-e-mosaddegh.blogfa.com/post-29.aspx

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:6  بدست فرامرز بيگدلو 

 

روز ننگين غلبه استبداد بر اراده ملت

 

امروز 28 امردادماه است. روزي شوم و شور . روزي كه سبب گرديد جوجه‌ي عقاب آزادي، بي‌توان پرگرفتن از بلنداي قله قدرت فرو افتد و يا به سخن بهتر فرو انداخته شود. شايد اگر مادر كمي در قبال او محتاط‌تر عمل مي‌كرد و بيشتر مراقبش بود، سرنوشتي ديگر مي‌يافت. مادري كه در ذاتش چون ديگر عقابان انديشه‌اي آزاد در بيكران آسمان داشت و مي‌پنداشت دشمنان هم خويي چون عقاب دارند. دريغا كه جغدصفتان بدطينت حيله‌گر و كلاغان سياه ارتجاع و كركسان مردارخوار چگونه شبانه شبيخون زده و فرزند آتيه‌دارش را از او گرفتند و همو را از قدرت به زير افكندند و خود داعيه‌دار قله پرشكوه زعامت ميهن فرهمند ايران شدند.

دريغا و دو صد دريغا . . .

در اين جستار قصد ندارم كه به مرور تاريخ بپردازم. قطعا همه شما بهتر از آنچه كه من توان قلمفرسايي رخداد آن روز ننگين در تاريخ ايران را داشته باشم با آن آشنا هستيد و وقايع آن را ياده خود داريد. من مي‌خواهم بسيار كوتاه به پنداشتي به غايت اشتباه در خصوص آن روز اشاره‌اي داشته باشم. پنداشتي كه متاسفانه توسط دولت كودتا و دولتهاي همفكر پس از آن تبليغ و ترويج شد.

مطمئنا بسياري از شما اين عبارت (كه به تدريج بدل به ضرب‌المثل مي‌گردد) را شنيده‌ايد. بسيار گويند كه ملت ايران قابل اعتماد نيستند. كساني كه صبح شعار "زنده باد مصدق" مي‌دهند و بعدازظهر شعار "مرگ بر مصدق". شوربختانه بسياري از افراد هم ميهن بدون تحقيقي در مورد بن‌مايه‌هاي اين سخن و يا تحليلي در مورد پيامدهاي آن، چنين سخني را بازگو مي‌كنند كه قطعا تكرار آن مي‌تواند صحت آنرا پذيرفتني‌تر نمايد. همان‌گونه كه پيشتر اشاره كردم دولت كودتا و دولتهاي پس از آن و دربار مستقيم و غيرمستقيم براي دور كردن و نوميد نمودن آزاديخواهان وفعالان سياسي اين مطلب را از طريق دستگاه‌هاي تبليغاتي خود در بوق و كرنا كردند.

 

براي تحقيق صحت اين ادعا و سنجش اعتبار آن بایستی به آنچه از آن روزها نقل شده است، رجوع كنيم. پس از شكست كودتا در روز 25مرداد (كه به درستي در سال 32 ماه پنجم سال، مرداد نام داشت و نه امرداد) مردم يعني پيروان همان كساني كه در روز 30 تير سال 1331 به از حمايت از دكتر مصدق و بر عليه سلطنت به تظاهرات پرداختند، بار ديگر به هواخواهي از نيروهاي ملي به رهبري دكتر مصدق به خيابانها آمدند و ضمن پشتيباني از دولت ملي دكتر مصدق، مجسمه‌هاي شاه و پدرش را پايين كشيدند. اين تظاهرات در روزهاي بعد نيز به ادامه يافت و آنان با از حمايت دكتر فاطمي خواهان برانداختن مونارشي سطلنت استبدادي و اعلام و استقرار جمهوري شدند و اين وضعيت را (شاه نيز از كشور گريخته بود)، فرصتي آرماني براي تحقق اين خواست همگاني مي‌ديدند. با اين حال رواداري خوش‌بينانه دكتر مصدق چنين انديشه‌اي را پشتيباني نكرد و طراحان كودتا با هشدار به دكتر مصدق مبني بر امكان سوء استفاده كمونيست‌ها از ناآرامي‌ها خواستار پايان  بخشيدن به تظاهرات مردم عليه نظام سلطنتي شدند. اما اين پايان كار نبود با فرصت پيش آمده برنامه‌ريزان كودتا حداكثر استفاده را نمودند و با سازمان‌دهي نيروهاي نظامي، چماقداران و دار و دسته‌هاي آنان و كسب حمايت غيرمستقيم ارتجاع، زمينه‌هاي كودتا را فراهم نمودند و با راه‌اندازي آشوب و شورش و خرابكاري توسط عناصر خودفروخته چماقداران و فواحش و پس از آن حضور نيروهاي ضدميهني نظامي تلاش‌هاي خود را براي سرنگوني دولت ملي مصدق، به هدف رساندند.

كودتايي كه در 25 سال پس از آن در تبليغات رسمي رژيم، نام مضحك قيام ملي به خود گرفت و اكنون نيز ميراث‌خواران لس‌انجلس‌نشين آن بر اين نام سراپاي دورغ پافشاري مي‌كنند. بي‌توجه به اين كه بخواهند اين مساله را توجيه كنند كه در يك قيام ملي، چرا فقط قشر لمپن حضور دارند؟ آيا اين لمپن‌ها نماينده آن ملت بوده‌اند؟ همچنين در يك قيام ملي حضور تانك و نفربر و ديگر ادوات نظامي در وسط خيابان‌هاي شهر، آن هم در يك موقعيت غيرجنگي و به نفع قيام‌كنندگان چه معناي مي‌تواند داشته باشد. گذشته از اين نيروهاي خارجي چه نقشي در يك قيام ملي (به معناي اولويت منافع ملي بر منافع بيگانه) دارند و چه منافعي از اين قيام ملي عايد آنان مي‌شد. به ويژه آنكه شانس از اين سو با ملت ايران يار بود كه ايالات متحده كه سنت افشاي اسناد محرمانه را پس از گذشت دوره اهميت آنها را در پيش گرفته است، يكي از كارگزاران اين رويداد بوده است و از اين رو در ساليان اخير با افشاي اسناد آن دوره و مدارك چنين رويدادي و افزون بر آن، اعتراف مسئولان كنوني و پيشين دولت ايالات متحده، به چنين اشتباه تاريخي، كاملا جهت و هدف اين كودتا را روشن ساخته است (واي كه اگر بريتانيا به تنهايي كارگزار بود، تا پانصد سال ديگر هم اسنادي را فاش نمي‌كردند، كمااينكه در مورد نقش خود در اين فقره نيز ساكت نشسته‌اند)

با اين حال حماقت كساني كه كودتا را قيام مي‌خوانند تا آنجاست كه با وجود رو شدن اسناد و اعتراف مسئولان آمريكايي كودكانه بر نظر خود اصرار دارند.

اكنون خود را در جايگاه داوري قرار دهيد و قضاوت كنيد كه كداميك از اين دو دسته در زمره "مردم" قلمداد مي‌شدند؟ كساني كه از رهروان جان‌باختگان (شهيدان) 30تير بوده و طي روزهاي نخست افشاي كودتاي اول در روز 25مرداد 32 در حمايت از مصدق در خيابانها آمده بودند و شعار "زنده باد مصدق" مي‌دادند يا كساني كه به سركردگي شعبان بي‌مخ و ديگر چماقداران، نوچه‌هايشان و فاحشه‌هايي كه با دريافت اسكناس‌هاي آمريكايي و انگليسي شعار مي‌دادند "مرگ بر مصدق"؟  اگر كساني كه روز 28 مرداد به عربده‌كشي مي‌پرداختند همان مردم 25 تا 27 مرداد بودند، اين سخن پذيرفتني بود. اما براستي ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است. مردم ايران ان گونه نيستند كه برخي مي‌پندارند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:19  بدست فرامرز بيگدلو