
اين طرح با نام يلدا از نقاشيهاي هنرمند گرانمايه و ميهندوست، محمد صالحيزاده است كه در نمايشگاهي كه سال گذشته با نام ميراث پاسارگاد در تهران برگزار شده بود، به نمايش درآمد و با اجازه کتبی از ايشان در اين يادداشت به كار گرفته شد.
نيكانديشي ايرانيان در گزينش رويدادهاي طبيعي به عنوان جشنهاي ملي نشان از هوشمندي و راستانديشي و طبيعتدوستي آنان دارد. ايرانيان به درستي جايگاه ارزشمند طبيعت در زندگي انسانها را باور داشتند. هنگامي كه چنين جشنهايي را با جشنها و آيينهاي ديگر فرهنگها و ملل مقايسه ميكنيم، هوشمندي ايرانيان باستان را ميستاييم. براي نمونه بسياري از بيگانگان، بهگزيني نوروز را براي آغاز سال گواهي ميدهند و آن را نشان همراهي زندگي اجتماعي و روزمره ايرانيان با طبيعت ميدانند. در يك نگاه فراگير و با يك همسنجي گذرا ميتوان ناهمساني و اختلاف فرهنگي را ديد. جشن كريسمس، رويدادي است كه در اين روزها در كشورهاي با فرهنگ غربي (و متاثر از فرهنگ غرب) در حال برگزاري است همان گونه كه از نام آن پيداست جشني است به ياد مسيح (كريست). گزينش تاريخ زادروز مسيح به عنوان جشن آغاز سال نشان از رخنه دينباوري در فرهنگ ديرين آنان دارد. در حالي كه شايد كمترين توجهي به سازگاري زماني آن با طبيعت شده باشد. سال نو در بدترين شرايط آب و هوايي اروپا و آمريكاي شمالي آغاز ميشود تنها به اين دليل كه زايش مسيح را در آن هنگام پنداشتهاند. (برخي از تاريخنگاران و خبرگان گاهشماري بر اين باورند كه ميلاد مسيح بر طبق روايات گوناگوني - از جمله در انجيل و قرآن - در تابستان و فصل گرما بوده است و احتمالا پس از گرويدن دستگاه حاكمه امپراتوري روم به آيين مسيح كه پيشتر پيرو آيين ميترايسم (يا مهرپرستي) بودهاند، جشن ميلاد مسيح را با جشن زايش مهر (خورشيد) همسان نمودهاند و آن را به زمستان رساندهاند). يا در نمونهاي از ديگر فرهنگها ميتوان از آيينهاي آغاز سال نو در كشورهاي خاور دور (همچون چين)، يا كشورهاي عربي و يا ديگر فرهنگهاي جهان نام برد كه در هيچ يك طبيعت چنين نقش آشكاري را كه در فرهنگ ايراني دارد، نمايان نميسازد.
در دنبالهي اين مقدمه در انديشه داشتم كه نتيجهاي ديگر را از چنين پيوندي استوار ميان طبيعت و فرهنگ اين سرزمين بگيرم، اما آن را به فرصتي ديگر ميسپارم و تنها به سخن از جشن ميهني چله بسنده ميكنم.
در ميان جشنهاي طبيعي كهن ايراني اما، جشن چله (چله واژهاي پارسي در برابر واژه سرياني- عبري يلداست)، جايگاهي ديگر داشته است. شايد بسياري آگاه باشند كه در فرهنگ ديرينه و كهن ايراني هماره روز، روشني، نور، سپيدي و پاكي، نمادهايي براي راستي، درستي، دانايي، نيكي، حقيقت و و دركل با بار معنايي مثبت به كار ميرفتند و شب، تاري، تاريكي، سياهي، آلودگي و ظلمات نماد و مفهومي از كژي، دروغ، ناداني، بدي و شرارت بودند و رويهمرفته با بار معناي منفي همراه بودند. تا پيش از شب چله، پيوسته روزها كوتاهتر ميشوند و شبها بلندتر كه اين رخداد براي ايرانيان پديدهي ناخوشايندي به شمار ميآمد و آن را بدشگون ميپنداشتند، اما درست در اين شب بود كه سياهي و ظلمات به اوج خود ميرسيد و از فردا روز آن اندك اندك در برابر سپيدي و روشنايي پسروي مينمود. از اين رو چنين شبي نمادي از چيرگي روشنايي بر تاريكي، سپيدي بر سياهي و راستي بر كژي برداشت ميشد و آنان را براي ساختن آينده خود اميدوار ميساخت و هر ساله در اين شب بر ايشان يادآوري ميشد كه حتا درازترين شب هم با خورشيد به پايان ميرسد و سياهي و تاريكي هيچگاه ماندگار نيست و سرانجام مغلوب سپيدي و روشنايي خواهد شد.
فرخنده جشن زايش خورشيد و خجسته جشن پيروزي روشنايي و سپيدي، جشن كهن چله، بر همهي ايرانيان شادباش.

دنبالهي نوشتار







