این روزها مقوله «به بن بست رسیدن»، «سقوط» و «پاسخگو نبودن» لیبرال دموکراسی به نیازهای انسان و یا رویگردانی جوانان در کشورهای غربی از آن، به کرات از سوی مقامات ایرانی و غیر ایرانی شنیده می شود. اگر چه این سخنان هیچ گاه بر پایه نظری روشنی استوار نبوده و اصولا چیزی فراتر از شعارهای ایدئولوژیک در حکومتهای نمیتواند باشد، اما بهانهای شد تا در نگاهی اجمالی فرایند گسترش لیبرال دموکراسی در جهان امروز را یادآوری کنیم.
شاید بسیاری پديداري حکومتهای چپ در آمریکای لاتین، ناخشنودي تودههای مردم در خاورمیانه از سیاستهای آمریکا و به قدرت رسیدن یک گروه بنيادگرا به نام حماس، و نیز گسترش جنایت و آدمکشی از سوی القاعده در عراق را نشانههاي افول هژمونیک لیبرال دموکراسی در جهان دانسته و از این حرکتهای پراکنده و بی اهمیت که عموما در آنها یا کمونیستهای ورشکسته و یا تروریستها و بنیادگرایان مذهبی به قدرت میرسند، با نام گسترش مقاومتهای مردمی در برابر سلطه آمریکا و ... نام می برند. شاید این افراد فراموش کرده اند که روزگاری نه چندان دور، مسائلی به مراتب بزرگتر و مهمتر در برابر لیبرال دموکراسی قد علم کرده بودند اما آن مسائل اکنون به تاریخ پیوسته اند.
اگر چه این نوشتار در پی آن نیست که به لیبرال دموکراسی به عنوان گفتمانی خطاناپذیر و مصون از خدشه و اشتباه نگاه کند، اما به روشنی باید بگوییم که در جهان امروز نیاز به آن بیش از هر زمانی احساس می شود و جالب اینجاست که بر خلاف دیدگاههای معدودی از سیاستمداران ورشکسته، بیش از گذشته نیز در حال گسترش است. عقب نشینی گام به گام روسیه از اروپای شرقی و دگرگونی های سیاسی و اقتصادی در آن به نفع لیبرال دموکراسی، گسترش ناتو و اتحادیه اروپا، همراهی بیش از پیش چین با آمریکا، گسترش روابط آمریکا و هند، و دهها مورد و مصداق دیگر همگی نشان از جهانی شدن لیبرال دموکراسی و ارزشها و هنجارهای وابسته به آن در گوشه وکنار جهان و دوری مردم ایدئولوژیهای تمامیت خواه و آرمانی دارد که زمانی زندگی انسانها را به مسلخ باورهای اوتوپیایی خود می کشاند .در نظریه پایان تاریخ فوکویاما این واقعیت روشن خودنمایی می کند که لیبرال دموکراسی امروزه مطلوب و آرزوی بسیاری از مردم جهان حتی در سرزمینهایی است که روزگاری ماوای کمونیسم بوده است.

گسترش حوزه نفوذ آمريكا به يوگسلاوي در مجاورت مرزهاي روسيه و تعيين رهبر كشور افغانستان در نزديكي مرزهاي چين به وسيله آمريكا و عدم مخالفت اين دو كشور با افزايش قدرت آمريكا و عدم تلاش به شكلدهي به ائتلافهاي جهاني براي جلوگيري از چیرگی آمریکا، جايگاهي مهم به نظريه "پايان تاريخ" اعطا ميكند. فوكوياما به بسط اين نظريه ميپردازد كه سقوط كمونيسم به اين مفهوم است كه تاريخ با تعارض ايدئولوژيهاي متعارض براي شكلدهي به ماهيت حيات سياسي، اقتصادي و فرهنگي انسانها با پيروزي لیبرالیسم به پايان رسيده است. اين پيروزي دلالت بر اين دارد كه مسير تاريخ بشري تعيين گرديده است و در آينده شاهد تعارضات ايدئولوژيك در اين رابطه نخواهيم بود.
تاريخ بشري مختومه است چرا كه تاريخ از اين پس در چارچوب حاكميت ليبراليسم تداوم خواهد يافت و ارزشهاي حاكم بر زندگي انسانها در گوشه کنار گیتي در تمامي ابعاد آن همانا ارزشهاي ليبرال خواهند بود و ارزشهاي ديگر مطلوبيت همهگير نخواهند يافت و تنها به صورت خرده ارزش به حيات بيثمر خود ادامه خواهند داد.
بر پایه اين ديدگاه ليبراليسم پيروز شد چرا كه توانست دو نياز بنيادين كه انسان در درازنای تاريخ بدون توجه به زمان و مكان در پی دستيابي به آن بوده است را در اختيار او قرار دهد. تنها در بطن ليبراليسم بوده كه انسان موفق شده است به دو مقوله آزادي و رفاه مادي دست يابد و ديگر ايدئولوژيها و ارزشها در طول تاريخ در برآوردن همزمان اين دو نياز با شكست روبرو بودهاند كه سقوط كمونيسم نماد اين شكست است.
از نظر فوكوياما همين كافي است توضيح دهد چرا ارزشهاي ليبرال امروزه داراي مشروعيت جهاني گشتهاند و ايدئولوژيهاي ديگر در مقايسه با ليبراليسم در تحقق آزادي فردي و رفاه مادي با ناکامی روبرو بودهاند. اين پيروزي دليلي است بر اينكه چرا گروههاي انساني بدون توجه به ويژگيهاي قومي، نژادي، زباني و جغرافيايي ليبراليسم را پذيرفتهاند و در راستای پذيرش آن گام برميدارند. از نظر فوكوياما تاريخ پايان يافته زيرا تنها ليبراليسم بوده كه توانسته است حدي از آزادي و رفاه مادي را براي مردم غرب فراهم آورد كه در طول تاريخ بشري بيهمانند بوده است. امروزه تمامي كشورهاي غربي از فعاليت آزادانه مردم در حيات سياسي بهرهمند هستند و يك ميليارد جمعيت ساكن كشورهاي غربي دارنده نزدیک به هشتاد درصد ثروت كل جهان ميباشند.
در اين چارچوب تاريخ عملا به مفهوم تعارض نظامهاي ارزشي پايان يافته است هر چند اين بدان معنا نيست كه تلاش براي گسترش آزادي و رفاه مادي ديگر دنبال نميشود بلكه فوكوياما استدلال ميكند كه اين مبارزه تنها در بستر ليبراليسم غربي و نه در تضاد با آن انجام خواهد گرفت.
روسيه و چين در برابر چیرگی آمريكا اقدام عملي انجام نميدهند زيرا كه نخبگان اين دو كشور به عنوان تنها كشورهايي كه از ظرفيت مبارزه با آمريكا برخوردار ، هستند اين منطق را پذيرفتهاند كه ارزشهاي ليبرال حاكم بر آمريكا همان ارزشهايي هستند كه آنها درصدد تحقق آنها در کشورهای خود هستند. تاريخ پايان يافته است چرا كه غرب موفق شده تجسم قدرتو شكوه، ارزشها، انگارهها، پندارها و ساختارهاي خود را مطلوبيت جهاني دهد و مردم جهان آگاهانه يا ناآگاهانه پذيرفتهاند كه تنها مسير رسيدن به آزادي و رفاه مادي به طور همزمان از طريق ليبراليسم است.
در چنين فضاي فكري سياستهاي آمريكا و ارزشهاي اين كشور به عنوان رهبر ليبراليسم جهاني پذيرش مييابند. براساس ديدگاه فوكوياما تاريخ پايانيافته چرا كه غرب توفيق يافته است بسياري از مردم جوامع شرقي را متقاعد كند كه غرب از بيشترين ميزان آزادي و رفاه مادي در مقام مقايسه برخوردار است و مردم بسياري از كشورهاي شرقي اين استدلال را در شكل هنجاري آن پذيرفتهاند و آن را ارج مينهند. نگاهي به مسير مهاجرت در پهنه گيتي اين واقعيت كه تاريخ پايان يافته است را كاملا ملموس ميسازد (حسین دهشیار. همشهری.به نقل از باشگاه اندیشه)
برگرفته از وبلاگ لیبرال دموکرات

